مریم عزیزم هر چند من دیگر در قلب مهربانت جایی ندارم ولی هیچ وقت خاطره ی تو از قلبم بیرون نمی رود . بعد از تو دیگر زندگی من هیچ خواهد بود و حالا این حقیقت را به خوبی احساس می کنم .
گاهی اوقات دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم . از خودم که همیشه ی مایه ی آزار خودم بوده ام . از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم .... مریم به خدا زندگی ام به گوری شباهت دارد به گوری که پیکر مرا در خود می فشارد و امیدهای روشنم را می پوشاند . از همه چیز بدم می اید . گاهی اوقات از خودم می پرسم که برای چه زنده ام . زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش باشد ، وقتی چشم های زنی با محبتی سرشار پیوسته نگران انسان نباشد، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست به چه درد می خورد . . صورت تو مثل یک نقطه ی روشن جلوی چشم هایم چرخ می خورد . چرخ می خورد گریه ام را در گلو خفه می کنم . نمی خواهم کسی بفهمد(دختر خاله ام که همه چیز من و تو را می داند) که هیچ وقت نمی توانم تو را فراموش کنم . مریم به خدا با همه ی دیوانگی هایم دوستت داشتم و دوستت دارم . تصور دوری از تو همیشه قلبم را می لرزاند از وقتی که گفته ای که فراموشت کنم همه اش خواسته ام خودم را و دیگران را گول بزنم احساس می کنم که بعد از تو محال است دیگر بتوانم دختری را با آن کیفیت دوست داشته باشم و خوشبختی و آرامش در زندگی من با رفتن تو مثل خورشیدی غروب کرد . من این وضعیت را برای خودم پیش بینی کرده بودم . من در آن لحظه ای از تو جدا شدم که تو را بیش از همیشه دوست داشتم. من خودم را نبخشیدم . گناهم را نبخشیدم . بگذار بدبخت باشم . بگذار زندگی ام خالی از عشق و تهی از خوشبختی باشد .گناه من این بود که فکر کردم کسی دیگر در قلب مهربان تو جای مرا گرفته است و باید جور این حماقتم را بکشم.من که همیشه در شادی و سرزندگی زبانزد دوستانم بودم ببین که به چه روزی افتاده ام.
هر وقت زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را در کنار هم می بینم بی اختیار دستی به قلبم چنگ می زند . یاد وقتی می افتم که قرار بود ما مال هم باشیم و همیشه خودمان را از آنها خوشبخت تر می دیدم. تو را داشتم . تو را با قلب پاک و مهربانت .... و در قلبم گریه می کنم
دلم می خواهد همه ی لذت های دنیوی را زیر پا بگذارم و خرد کنم . دلم می خواهد قوی تر از طبیعت بشوم . دلم می خواهد سر تا پا نور و محبت باشم و خاطره ی زندگی گذشته ام را با پناه بردن به بی خودی و هوس رانی خراب نکنم . مریم برای من همه چیز تمام شده . تنها زندگی مانده ، زندگی با بازی های مکررش من از خودم وحشت دارم . من هیچ وقت نمی خواهم با خودم تنها بمانم . زیرا تو در من زندگی می کنی و تو مرا به گریه می اندازی . هر چه در اطرافم وجود دارد مرا می لرزاند . دلم می خواهد حرف هایم را باور کنی . اینها حرف نیست . مریم به خدا ناله و فریاداست . دیوانه شدم همه ی زندگی ام درد است ...درد ... نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می کنی یا نه ؟ وقتی می گویم درد تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است از یک بیماری شدید بکشد ... نه ... روحم درد می کند و دلم می خواهد خودم را یک مرتبه راحت کنم . مریم تو دیگر رفتی مثل ابری که آهسته از روی آسمان گذر می کند و چشم های مردم با حیرت در زیبایی آن خیره می شود . نمی توانم به دنبالت بیایم زیرا تو هیچگاه به پشت سرت نگاه نخواهی کرد.تو رفتی و زندگی من ازفکر نوازش های تو تهی شد . اما یادت باشد شب ها ... و روز ها .... دقیقه هاو لحظه ها ... همه پر است از یاد تو ... و گریز من ... توی اتاق می نشینم سرم را میان دو دست می گیرم و به خودم می گویم نه نه ، نه نه دیگر نباید به او فکر کنی . او مثل آب بخار شده او مثل خورشید غروب کرده فکر کن او نبوده و نیست اما صورت تو جلوی چشم هایم چرخ می خورد .مریم به خدا بدبخت هستم و این بدختی مثل شرابی مرا مست می کند .
این بدبختی اعصاب مرا خورد کرده تو را می خواهم و نمی خواهم ، نمی خواهم زیرا بدبختی را از من می گیری و می خواهم به این جهت که آرامش من هستی .می دانم که نباید این حرف ها را برای تو بنویسم . می دانم که دیگر تو مال من نیستی اما نمی شود ...چون تنها با یاد تو دلخوشم.
مثل این است که برف می بارد و این برف روی قلب من می بارد و سردی آن را در تمام رگ ها و اعصابم احساس می کنم . کاش این برف روی گور من می آمد و من حالا زنده نبودم یا اگر زنده بودم برف را با تو تماشا می کردم مریم به من نخند حرف هایم را مسخره نکن به خدا دلم می خواهد به یک جایی فرار کنم که گذشته ام را نبینم و دلم می خواهد دیوانه شوم و شعورم از بین برود . تا آنچه بین ما بوده را به یاد نیاورم زیرا گذشته حسرت را در قلب من زنده می کند و سراپای وجودم را از ناکامی و درد می لرزاند . تنها مرگ می تواند مرا از دست خودم برهاند و آسایش به من ببخشد اگر خواستی برای من جوابی بنویس . من آرزویم این است که روزی تو را برای همیشه در کنار خود ببینم .
خداحافظ به یاد آن لحظه های قشنگ تو را می بوسم .
محمد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:22  توسط مریم & محمد
|
این
روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم
که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود
جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم
که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه
تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها
بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و
تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل
کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ
کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می
بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
undefined
undefined
The End
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 1:53  توسط مریم & محمد
|
مریم عزیزم امیدوارم حال تو خوب باشد .من هر جا باشم از تو دور نیستم و جسم و روحم حرارت و صفای جسم و روح تو را احساس می کند . مریم خیلی حرف ها داشتم که می خواستم برایت بگویم . دلم می خواست تو را می بوسیدم و در چشم های تو نگاه مهربان و نوازنده ات را تماشا می کردم . مریم جان وجود تو زندگی مرا روشن کرده . حس می کنم که امید به دوستی تو در من نیرو و حرارت تازه ای به وجود می آورد .درچند روز گذشته دور از تو بدون امید دیدار تو و بدون اطمینان به ادامه داشتن تو روزهای سختی را گذراندم .تو می توانی در هر حال مایه ی خوشبختی من باشی دلم می خواست این قدرت را داشتم که خنده را بر روی لب های تو جاودانی می ساختم . دلم می خواست در مقابل این همه فدکاری و صمیمیت تو می توانستم کار کوچکی انجام بدهم که تو را خوشحال کند . مریم افسوس که وجودم ناچیز تر از آن است که بتواند به تو خوشبختی ببخشد . شعله ای در من زبانه کشیده که خاموش نمی شود و خودم هم این قدرت را ندارم که خاموشش کنم . با این همه مریم هر کجا که باشم مال تو هستم . هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را با تو و درکنار تو می بینم و نمی توانم باور کنم که همه آنها خواب و خیالی بیش نبوده و باید تورا فراموش کنم.آه که چقدر جانکاه.....
گویی زمان جریان خود را طی نکرده و زندگی پرده های رنگینش را به روی من نگشوده و آوار تلخی هایش را بر سر من فرو ریخته . هنوز هم تا چشم بر هم می گذارم مثل این است که تو کنارم هستی ولب هایت روی صورت من گرمی می ریزد و مرا (محمدم)صدا می کنی . آره من هنوز هم محمد تو هستم . هنوز هم همان محمدی هستم که هر شب برای گفتگو با من و فرار از دلتنگی آن میشدی و مرا دیوانه وار راهی سرزمین عشق و قلب مهربانت می کردی.تو را چه شده است مریم من؟دیدن عکس های تو آتش در دلم برپا می کند که هیچکس جز تو نمی تواند آن را فرو نشاند. هنوز دوستت دارم مگر می توانم فراموشت کنم . شب ها توی رختخواب تنها مثل این است که تو کنارم دراز کشیده ای وداری مرا نوازش می کنی و از احساسات عاشقانه ات می گویی.همیشه چشم های مهربانت را می بینم و سرم را توی بالش فشار می دهم که کسی صدای گریه ام را نشنود . مریم عزیزم نمی دانم به چه چیزی پناه بیاورم تا بتوانم گذشته ام را در خودم بکشم . تو را خدا در من زنده می کند .دست من نیست.پس او نیز دوست دارد که ما با هم باشیم و با هم خوشبختی را در کنار هم لمس کنیم.
مریم جان تو با من آمیخته ای چه طور می توانم فراموشت کنم . امروز خیلی ناراحت شدم که از من خواستی فراموشت کنم . اگر به خاطر من است من حاضرم تا همیشه منتظر بمانم.هیچگاه دلم نمی خواهد تو مثل من تنهایی را احساس کنی به من بنویس چه کار کنم تا تو خوشحال بشوی . مریم اگر همه ی عمرم را هم صرف آسایش تو کنم باز نتوانسته ام به محبت های تو جواب داده باشم دلم می خواهد خوب باشم ،خوب باشم و مال تو باشم هر جا که هستم مال توباشم و تو را داشته باشم.تا تو قبول کنی که من فطرتا بد نیستم ولی فقط برای مدت کوتاهی دچار اشتباه شده بودم و فکر کردم پای شخص دیگری در میان است.
می بینی که دارم برای تو حسابی درد دل می کنم . امیدوارم در کارهایت موفق بشوی . تو می توانی ناراحتی هایت را از هر نظر برای من بنویسی . چون انسان همیشه احتیاج به این دارد که برای یک نفر درد دل کند . درست است که ظاهرا من دیگر مال تو نیستم اما تو می دانی و خدا هم می داند که باز هم مال تو هستم و سراپای وجودم متعلق به تو است و باز هم یادم نرفته که تو ساعت های سختی را به خاطر من تحمل می کردی و شب تا صبح به گفتگو و چت با من می پرداختی.ودر لحظات تنهایی و دلتنگی به من پناه می آوردی. مریم حالا که دیگر با من چت نمی کنی و مرا با کوله باری از عشق و غصه تنها گذاشته ای و می دانم همه بهانه ایست برای اینکه من فراموشت کنم اما هیچگاه چنین نخواهد شد چون تو در قلب من ابدی شده ای.باز هم برایم بنویس و مطمئن باش که خسته نمی شوم .
مریم جانم منتظر نوشته های تو هستم . زودتر بنویس من باز برایت می نویسم . امشب به همین جا ختم می کنم . آرزو دارم روز به روز خوشبخت تر بشوی . از دور با شوق تو را می بوسم .
محمد تو
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:25  توسط مریم & محمد
|
مریم عزیزم امیدوارم حال تو همیشه خوب باشد و اگر گاهی اوقات برایت می نویسم جواب بدهی . حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمی کند ولی اگربخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی اید . زندگی برایم بی معنی و غیر قابل تحمل شده .
مریم جان من آدم احساساتی و دیوانه ای هستم و مثل تو نمی توانم به اعصابم ملسط باشم . دردهایم بزرگ تر از آنچه هست در نظرم جلوه می کند و هیچ وقت قدرت روبه رو شدن با حقایق زندگی را ندارم بارها آرزو کرده ام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمی خواهد که من روی خوشبختی را ببینم . اعتماد به نفس در وجود من مرده . دنیایی که در آن زندگی می کنم برای من کشنده و رنج آور است . همیشه فکر می کنم که فقط برای مردن خوب هستم . زیرا نمی توانم به آنچه که می خواهم برسم چون تو این را نمی خواهی و با ترس پیش می روی. هیچ کاری را نمی توانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم .هیچ کس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند فقط مرا همان طور که هستم بشناسد . آه حالا می فهمم که درد تنهایی و اینکه بدانی کسی که برایش میمیری از تو می خواهد فراموشش کنی چه درد بزرگی است . چه کسی می تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد و من جسمم را کشته ام .... جسمم را با همه ی شور و احساسی که جوانی در آن به وجود آورده کشته ام تا به خاطره ی پاک تو وفادار مانده باشم و یاد تو را با یاد هوس های پوچ و مبتذل در هم نیامیزم . هیچ کس نمی تواند باور کند که همین برای من کافی ست که خواب ببینم شب های درازی در آغوش تو تا صبح خوابیده ام و قلب تو روی سینه ام تپیده . بعد از تو هیچ کس را نمی توانم دوست داشته باشم . خوشمزگی های دختران به نظرم به دلقک بازی شباهت دارد . زیرا پیوسته تو را به یاد دارم و تو برای من به منزله ی معیار و مقیاسی هستی که با آن دیگران را می سنجم . وقتی پاکی و صفای قلب تو را به یاد می آورم ریا و دورویی دیگران بیشتر در نظرم جلوه می کند .مریم به خدا من مستحق این سرنوشت نبودم . قلب و عشق من پاک بود و روحم را هنوز گناهی نیالوده بود. تو حرفم را می توانی باور کنی زیرا من مال تو بوده حتی یک لحظه هم در دوست داشتن تو تردید نداشته ام . فقط ...آنهم بزرگترین اشتباهم بود که باعث شد تو روی از من بگردانی...
نمی دانم چه نیروی شگرف و مرموزی مرا به این ورطه کشاند چرا این کار راکردم شاید به خاطر آنشب و آن بودنت بعد از خدا حافظی با من بود و .... هیچ نمی دانم گاهی اوقات از فکر کردن به این موضوع آن قدر خسته می شوم که پیش خودم این طور استدلال می کنم « غیر از این نمی شود که بشود . هر چه پیش اید طبیعی و جز سرنوشت من بود و من باید در مقابل این سرنوشتی که زهر بدبختی را به جای شهد خوشبختی قطره قطره در کامم ریخت سر تسلیم فرود بیاورم » .
آن روز که با عشق خود به من خوشبختی می دادی هرگز به این فکر نمی کردم که روزی مرا اینچنین به فراموشی بسپاری و امروز دیگر چه توقعی می توانم از تو داشته باشم وقتی که خواهش ها و تمناهای من بر تو اثری ندارد. بگذار آنها که خیلی کمتر از من برایت می میرند از وجود تو شاد شوند و من که لحظه به لحظه برایت می میرم و لحظه ها و دقایق عمرم با لحظه ها و دقایق عمر تو در آمیخته و پس از زندگی جدیدی که تو به من بخشیدی اولین تپش های عاشقانه ی قلبم به خاطره تو بوده دور از تو در ماتم سعادت از دست رفته ام زندگی کنم و لبخندم به لبخند مختصری شباهت داشته باشد که نزدیک شدن دقایق آخرین عمر را احساس کرده است روزها می گذرند در خلاء وحشتناکی افتاده ام و برای زیستن احتیاج به امیدی دارم من می دانم که خوشبختی ام به پایان رسیده و اگر همه عالم را هم بخواهند به من بدهند هرگز آن رابا یک لحظه داشتن تو عوض نخواهم کرد.
من در قلبم به تو احترام می گذارم و آرزویم این است که روزی بتوانم باز هم قلب مهربانت را به دست آورم و آن را آرامگاه ابدی خود کنم.
محمد عزلت نشین تو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:34  توسط مریم & محمد
|
مریم عزیزم امروز حس کردم که باید برای توبیشتربنویسم . حالا ساعت 12 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید .اکنون به تمام معنا می بینم که در زندان قلب تو پایبند شده ام . من اگر تلاش می کنم برای این که ناراحتی را از قلب تو در آورم به این دلیل است که تحمل ناراحتی تو از هر دردی برایم سخت تر و وحشتناک تر است . من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی جز تو وجود ندارد . من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم و تو را برای همیشه در کنار خود و مال خودم ببینم نه برای این که زندگی را دوست دارم . مریم حرفهای من نباید تو را ناراحت کند . امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم . نمی دانم چرا .ولی می دانم بیشتر برای دوری و بی خبری از تو بود که وجود مرا درهم می شکند.فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند . مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم . مریم نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در لذت های زندگی گم کنم ولی هیچ لذتی برای من دلپذیر تر از داشتن تو نیست . کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند . کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند . کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم . آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم . من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم . حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم . ایا من همان محمد هستم همان محمدی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این قلب شکسته و منتظر واین قامت لاغر و این خستگی های ناشی از بی تابی و بی خوابی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟
مریم جانم استقامت کردن کار آسانی نیست دل بستن و دل کندن آه اصلا.من خیلی احساساتیم ولی تو را باور کردم و می کنم و تا همیشه به عشقت زندگی می کنم . نا امیدی مثل موریانه روح مرا می خورد . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم مریم حال من خیلی خراب است . اگر خبری ازت نداشته باشم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن .امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفهمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روم گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید .مریم عزیزم بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند .بعضی وقتها فکر می کنم که به خودم بقبولانم که تو مال من خواهی شد اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم چون باید اول هر طور شده از تو خبری بگیرم و احساس میکنم که از من رنجیده ای و دیگر به سویم باز نخواهی گشت. روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به پسران جوان و خوشبختی فکر می کنم که توی خانه با همسرانشان با کودکان خود سرگرم اند و با لذت وخوشگذرانی زندگی را می گذرانند.به راستی چرا من و تو نباید اینگونه باشیم.
مریم جان: خیلی نوشتم همه اش هم مزخرف . اما تومرا ببخش چون خیلی ناراحت هستم . نمی دانم بعضی چیزها را چه طور برای تو بنویسم من همه چیزم را مدیون تو هستم و تو مرا به زندگی دوباره ای رهنمون کردی تو رو خدا برای همیشه با من بمان. تو را تنها تکیه گاهم می دانم تا به حال برای تو جز مزاحمت هیچ سود دیگری نداشته ام . آه آرزویم این است که روزی بتوانم به نوبه ی خودم در زندگی تو مؤثر باشم و به تو خدمتی بکنم . مریم جان هرچه زودتر بیا تا بتوانم خودم را از این یأس و نومیدی شدید نجات بدهم . جواب این نوشته ی مرا خیلی زود بنویس و برایم روشن کن که ایا می توانم به بازگشتت امیدوار باشم و باز هم به تو فکر کنم یا نه.کمکم کن مریم عزیزم.باورت کردم و می کنم تو مال منی .یادته به من می گفتی که:محمد فقط مال خودمی و تو هم فقط مال منی.دوستت دارم دنیا دنیا.مریم جان فراموش نکن که درجوابت با من صریح صحبت کنی .من خیلی ناراحت هستم که این حرفها را برای تو می نویسم اما تو می دانی که جز تو کسی را ندارم و به علاوه امیدوار هستم که روزی بتوانم خوبیهای تورا جبران کنم منتظر جوابت هستم آرزویم خوشبختی توست و دوستت دارم .
تو را می بوسم
محمد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1:21  توسط مریم & محمد
|
لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در
دستشو فرو کرد توی جیبشو گذاشت انگشتاش گرمای کلید صمیمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن
حتی با چشای بسته هم می تونست کلید خونه رو از بین یه عالمه کلید پیدا کنه
در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشید
- سلام , من اومدم
چند لحظه تامل کرد
اون صدای مهربون و گرم مثل همیشه , مثل هرروز جوابشو نداد
نگران شد
امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با یه موسیقی شاد به استقبالش نیاد
- یاسمن .. خونه ای ؟
زن پشت میز نشسته بود
چشاش سرخ بود
- چیزی شده ؟ یاسمن ... اتفاقی افتاده
دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همین الان کسی جوابشو نده دلش از سینه می زنه بیرون
کیفشو انداخت روی زمین
- با توام ؟ چیزی شده ؟
زن نگاهش کرد , با چشایی که توش هزاران سئوال بود
چشایی که خبر از شکستن یه چیزی می داد , یه چیزی شبیه یه دل
- چطور تونستی مسعود ؟ چطور تونستی با من این کارو بکنی ؟
نمی فهمید .. اصلا نمی فهمید چه چیزی ممکنه اتفاق افتاده باشه
گیج شده بود
- من ؟ مگه من چیکار کردم یاسی؟ من نمی فهمم
زن صورتشو بین دستاش پنهون کرد
- آره ... نمی فهمی .. نمی فهمی که ...
نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی میز ثابت موند
رفت جلو
روی کارت سفیدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود
" برای عزیز ترین کسی که دوسش دارم
برای عشق همیشگیم , مسعود عزیزم "
جعبه رو سریع برگردوند
قسمت فرستنده رو نگاه کرد
نوشته شده بود : " همون کسی که دلتو دزدیده "
گیج شده بود
- یاسمن این چیه ؟
زن نگاهش کرد :
- از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من باید این سوالو ازت بپرسم ... فکرشم نمی کردم ..
گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه
زن بلند شد و دوید به سمت اتاقش
مرد دنبالش رفت
زن در اتاق رو قفل کرد
- در رو باز کن یاسی .. مطمئنم که اشتباهی پیش اومده ... تو حق نداری راجع به من اینطوری فکر کنی .. من خودمم گیج شدم .. یاسی ...
صدای گریه ای که از توی اتاق می اومد آتیشش می زد
- خواهش می کنم در رو باز کن ...
ولی در باز نشد
دستگیره در رو ول کرد و برگشت طرف میز
حتی تصورشم نمی کرد که یه روزی یه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و یاسمن را اونطور خراب کنه
به ذهنش فشار آورد که حداقل یه نفر بیاد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
ولی واقعا هیچکس نبود
هیچکس به جز یاسمن توی زندگیش نبود
اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حریم شخصیش بشه
عشق اون حقیقتا فقط یاسمن بود
جعبه روبرداشت
سنگین بود
رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بیرون
ولی یه حس کنجکاوی مرموز نذاشت این کارو بکنه
برگشت طرف میز
دلش می خواست بفهمه این کارو کی می تونه کرده باشه
شاید واقعا اشتباه شده
کاغذ روی جعبه رو باز کرد
یه جعبه قرمز رنگ زیر کاغذ بود که یه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود
زیر روبان یه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : " دوستت دارم عشق من "
کارت رو سریع برداشت و با یه حالت عصبی توی جیبش قایم کرد
روبان رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
توی جعبه یه جعبه کوچیکتر سبز با یه روبان قرمز رنگ بود
زیر روبان قرمز یه کارت سفید بود که روی اون نوشته بود : " راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ "
زیر لب گفت : - دیوونه ...
کارت رو برداشت و نگرون از اینکه مبادا یاسمن یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی
جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون
- یعنی چی ؟
توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد
زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود " مواظب دل من باش , شکستنیه ها "
دستشو محکم به صورتش کشید
نمی تونست به هیچ چیز فکر کنه
اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جیبش
روبان زرود رو باز کرد و به امید اینکه این بار دیگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد
- وایییییییی
کلافه شده بود
در عین حال ته دلش حس می کرد داره از این کار خوشش میاد
توی اون جعبه , یه جعبه کوچیکتر زرد بود , با یه نوار بنفش
زیرروبان بنفش یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود " بخند دیگه , می دونی که عاشق خندیدنتم "
ناخود آگاه یه لبخند کوچیک صورت گرفته شو باز کرد
نمی دونست باید چه واکنشی از خودش نشون بده
حس می کرد خلع سلاح شده
کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جیبش
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت
بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه آبی با یه روبان صورتی
و یه کارت سفید دیگه که روی اون نوشته شده بود" آره ... تو عشق منی "
کارت رو برداشت
نشست روی صندلی
به در بسته اتاق نگاه کرد
به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته
دوباره صورتش پر از چین و چروک شد و دلش گرفت
توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه
روبان صورتی رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
و بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه صورتی با یه روبان قهوه ای
و بازم یه کارت سفید دیگه
و بازم یه نوشته " منم نگم دلم میگه تالاپ تولوپ ( ینی دوست دارم ) "
دیگه داشت به خودش شک می کرد
نکنه ... نکنه کس دیگه ای هم توی زندگیش بوده و فراموشش کرده ؟
قلبش تند تند می زد
کارت رو برداشت
روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد
در جعبه رو برداشت
- خدایی منننننننننن ...
دیگه واقعا حس می کرد کم آورده
یه جعبه دیگه!!
یه جعبه نقره ای کوچیک با یه روبان طلایی
و یه کارت کوچیک سفید
روی کارت نوشته شده بود " آره .. مال خودته .. مثه من... که مال خودتم "
کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد
خط این نوشته با بقیه کارتا فرق می کرد
خط به نظرش آشنا اومد
کارتو گذاشت روی میز
روبان طلایی رو با دقت باز کرد
جعیه نقره ای رنگ خیلی ظریف بود
درشو آروم باز کرد
دیگه جعبه ای در کار نبود
یه ساعت خیلی شیک با بند طلایی رنگ توی جعبه خود نمایی می کرد
و یه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود
" هر وقت بهش نگاه کردی یادت باشه تیک ینی دوستت .. تاک ینی دارم ... روزی
هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش , ساعت یه ربع به
نه .. چه پیشم باشی , چه نباشی ... بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب
معلومه که مچ دستت مثه کمرت همیشه اسیر دستامه
, نمی ذارم فرار کنی مهربونم , همیشه بهش نگاه کن , که یادت باشه همیشه
بهت نگاه می کنم , زودتر بیا خونه .. چون همیشه منتظرتم ... تولدت مبارک
عزیزم ... یاسمن تو "
توی چشاش اشک جمع شده بود
نمی تونست سرشو بلند کنه
احساس آدمی رو داشت که از بین یه کوه یخ یهو بندازنش توی یه استخر آب ولرم
نمی دونست داد بزنه یا بخنده
یا شاید بهتر بود گریه کنه
سرشو بلند کرد که ..
یاسمن جلوش واستاده بود .. توی دستش یه شاخه گل سرخ .. توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) یه دنیا عشق
گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :
- مسعود ... معذرت می خوام ... نمی خواستم اذیت بشی ... تولدت مبارک
شاخه گل و گرفت
- یاسمن ...
نمی دونست چی بگه
هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بمیره , هم داد بزنه دوستت دارم
- تو منو کشتی .. ولی ... فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی
ته دلش آتیش روشن شده بود
- دوستت دارم
- منم دوست دارم
- ولی خیلی شیطونی .. خیلی ...
- گفتم که معذرت می خوام .. اینجا رو ببین
یاسمن با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد
دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ
هردوشون با هم زدن زیر خنده
مرد هیچوقت این روز فراموش نکرد
دستشو برد توی جیبش و انگشتاشو کشید به هفت تا کارتی که توی جیبش بود
کلید خونه بین هفت تا کارت قایم شده بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:3  توسط مریم & محمد
|
رها كن آسمان ها را، بیا این جا قضاوت كن ببینم در زمین یك مرد پیدا می
كنــی یا نه؟ خدایا حاجتــــی دارم كه باید مطمئـــــن باشم تو هم مثل همه
امروز و فردا می كنی یا نه؟ مرا از ننگ آدم بودن و بیهــــوده فــرسودن
امیـــــد آخــــرین من! مبـــرّا می كنی یا نه؟ برای آخــریــن پرسش، و
حتّی آخرین تهدید قیامت را بگو ـ مردانه ـ برپا می كنی یا نه؟ . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:58  توسط مریم & محمد
|
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش
گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش چوب
چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من
دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم
هیچ جا من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:41  توسط مریم & محمد
|
مریم عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ
می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی
ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن
ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی
را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت
به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس
خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که
ذهن مرا تسخیر کرده است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه
طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من
نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من
سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
محمد دلتنگ تو
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:15  توسط مریم & محمد
|
عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ
می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی
ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن
ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی
را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت
به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس
خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که
ذهن مرا تسخیر کرده است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه
طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من
نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من
سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
محمد دلتنگ تو
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:15  توسط مریم & محمد
|